حکایت: داستان زاهد و دزد با تفسیر
در گلستان، سعدی داستان زاهدی را نقل میکند که شب هنگام در راه بود. ناگهان دزدی او را گرفت و گفت: «مالهایت را بده!» زاهد آرام و باوقار جواب داد: «من چیزی ندارم.» دزد که ...
در گلستان، سعدی داستان زاهدی را نقل میکند که شب هنگام در راه بود. ناگهان دزدی او را گرفت و گفت: «مالهایت را بده!» زاهد آرام و باوقار جواب داد: «من چیزی ندارم.» دزد که ...
اربابی آوازه کنیزی نوجوان و زیباروی را شنید، که قدی بلند و چشمانی خمار و صدایی دلکش داشت. 20 هزار دینار قیمتش بود و هر کسی را توان پرداخت این مبلغ برای خرید آن نبود، این...
حکایت کوتاه از عطار نیشابوریعطار در محل کسب خود مشغول بـه کار بود کـه درویشی از آنجا گذر کرد. درویش تقاضای خودرا با عطار در بین گذاشت، اما عطار همان گونه بـه کار خود ...
تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
مشاهده